هر کسی چه کوچک باشد چه بزرگ حتما روزهایی را در زندگیاش دارد که برایش از همه مهمتر و باارزشتر و دوستداشتنیتر باشد.
روزهای مهم، روزهایی بهیادماندنی و خاص هستند. امروز هم روز بزرگی برای ماست زیرا به جشن ۹ سالگیمان دعوت شدهایم، یک جشن بهیادماندنی همزمان با میلاد حضرت امام موسی کاظم(ع) امام هفتم ما در بهترین جای دنیا یعنی حرم امام رضا(ع).
حالا که به سن تکلیف رسیدهایم، مانند بزرگترها میتوانیم با خدای عزیز و مهربان در نماز صحبت کنیم. میتوانیم روزه بگیریم و حجاب خود را رعایت کنیم تا خدا ما را بیشتر دوست داشته باشد.
خادمهای حرم با مهربانی و افتخار به ما نگاه میکنند. به خودم و دوستانم که نگاه میکنم، چهقدر با روسری و چادر زیباتر و خانمتر شدهایم.
مربیمان میگوید: «دختران گل، جشن به سن تکلیف رسیدن و جشن بندگی خدا بر شما مبارک! دخترهای عزیزم! هیچ دقت کردهاید مروارید زیبا و سالم همیشه داخل صدف است؟
شما مانند جواهر و گوهر و مروارید، خیلی ارزشمندید. همیشه هر چیز باارزش یک محافظ و پوشش برای خود دارد. این پوشش شما مانند همان صدف زیباست که شما را از خطرها و آسیب مراقبت میکند.»
همه «چادر» به سر داریم و مانند فرشتهها به زیارت امام هشتم امام رضا(ع) آمدهایم تا به حضرت رضا(ع) سلام بگوییم. خوشحالیم که به سن تکلیف رسیدهایم و میتوانیم مثل بزرگترها کارهای خوب بیشتری انجام بدهیم.
مربیمان میگوید: «حالا که به سن تکلیف رسیدهاید، از نور خدا و ایمانی که در دلتان شکوفه زده است مراقبت کنید.» دارم به این حرف خانم مربی فکر میکنم که چند کبوتر گنبد از روی سرم پرواز میکند و یک دانه پر سفید آرام روی دستم میافتد.
با خودم میگویم باید همیشه دختری که خدا دوست دارد باشم.